تبليغاتX
... سکوت عاشقانه...

... سکوت عاشقانه...

...یادش بخیر آن روزها

بسم الله...
سلام خدا
میدونم خوبی
میدونم خیلی خیلی خوبی
راستش اومدم بگم که دیشب شیطونی کردم
 البته با اجازه ی خودت بود
قدیم قدیمارو یادته دیگه
خودت بهم اجازه داده بودی باهاش حرف بزنم
منم دیشب نه دیشب نبود
چندروز پیش بود که باهاش حرف زدم
قرارایی هم با هم گزاشتیم که میدونم ناراحت نمیشی
حتما برای خودتم جالبه
هرچند که از همش باخبری!
چندروز پیش اومده بود پیشم میخواست اذیتم بکنه که
منم حالشو گرفتم...
خودت میدونی چطوری!
شیطونه دیگه خیلی اذیت میکنه
میگفت بیا اینکارو بکن تا هرچی میخوای بهت بدم
منم گفتم باشه!!
خودت بهم میدی یا از خدا میخوای که بهم بده!؟
مونده بود چی بگه...
گفت:خودم میدم
منم گفتم :
چیا میتونی بدی؟!
گفت:
هرجای دنیارو که بخوای بهت میدم!
گفتم: نمیشه همه ی دنیارو بهم بدی!
گفت: منظورت چیه!؟
گفتم :خودتم جزء همین دنیایی
من خودتو میخوام
گفت: خودم که مال خودمم!
انقد گیر دادم که بالاخره راضی شد
اخرشم گفت حالا من مال تو ام!
میخوای با من چیکار کنی!؟
گفتم : قبلا از خدا خواستم اگه یه روزی وسوسه های تو
باعث شد من برم جهنم!
خدا باز هم بهت فرصت بده تا شاید بفهمی چقد در اشتباهی
معذرت بخوای اونم ببخشدت!
گفت: دیوونه ای ها!
من میفرستمت جهنم تو میخوای منو بهشتی کنی!
گفتم: اره
بیشتر تعجب کرد!!!!
گفت:مطمئنی میخوای منو بهشتی کنی!؟
گفتم :مطمئنم خدا میبخشدت
گفت: بیا یه قراری بزاریم با هم
تو منو هدایت کن منم تورو گمراه میکنم
گفتم :من تورو هدایت نمیکنم چون
خدا نمیخواد که تو هدایت بشی
گمراهی تو از سمت خداست .
تو هم نمیتونی منو گمراه کنی چون
فقط خدا قدرت گمراه کردنو داره .
گفت :پس من چیکارم؟!!
گفتم :تو اسباب دست خدای منی
با تو و خیلی اسباب دیگه بنده هاشو ازمایش میکنه
تو فقط یه وسیله هستی .
گفت : کاری نداری!؟
گفتم : همیشه منتظرتیم
هرلحظه خواستی برگردی
بگو ببخش که می بخشه .
اون رفتو منم گفتم خداحافظت .

 از طرف یک دوست

تاريخ چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391سـاعت 19:57 نويسنده علیرضا| |

عشق...
عشق را باور کن
حتی در خواب
که من مدت هاست
در رویای آن
میسوزم ،میسازم
و
در وسعت آن گم شده ام
نکند بی تو منم
همچو مترسک باغ دلم
گمگشته ی آفتاب
نگون گردم !
آفتاب...
تاريخ چهارشنبه سی ام فروردین 1391سـاعت 21:5 نويسنده علیرضا| |

شب...
شب به آخر رسید
و من، تنها
همچون ماه
در آسمان عشقی
به وسعت آسمان
پر از درد دوری
و تو، خاموش
همچون خورشید
در آسمان شب
و ما، خسته
همچون آهوان در چنگال ببر
نا آرام
به امید زندگی
شاید، در کنار هم
در آغوش من
در میان
ظرافت های تو
فردا
خورشید خواهد تابید...

تاريخ پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390سـاعت 10:3 نويسنده علیرضا| |

بیتابم!
از هرآنچه در انتظار من است!
و تو خسته...

خسته از این همه بی تابی من
بیخبر از همه درد دلم
بیخبر از همه روز و شبم
اما...
بوسه بر دست تو من خواهم زد
که چگونه تو عاشق گشتی
که در این عشق
منی من، من بود
که تو دل را باختی
که در این دل منم جا داشتم
که در این دل
به تنهایی خویش میبالم
میبالم...

تاريخ سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390سـاعت 14:49 نويسنده علیرضا| |

تکاندم...
خاکستر سیگارم را بر روی سنگفرش گرم زمین
گرم اما نه به حرارت اتش قلبم
که اکنون از بالای سینه ام به زیر پا افتاده بود!
خیانت...
هرلحظه میمیراند مرا
و من آنقدر سست گشته بودم که توان رویارویی با تورا نداشتم!
اینبار را تو برو...
نگاهم...
و نگاهم نه با همان لحن همیشگی
قدمهایت را تک تک،تا محو شدنت طی میکرد
سیگار پشت سیگار...
تمام تلخی های ذهنم را میسوزاند
خاطراتم را با هوای شرمگین آن شب ها
تقسیم کردم
وتو...
همچنان رفتی
و امروز بسیار زمانه گذشته از رفتنت
اما همچنان
سیگارم ،مرا در تنهایی ها
همراهی میکند
خوب شد ،که رفتی...
تاريخ سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390سـاعت 7:55 نويسنده علیرضا| |

امشب واژه هایم خیس شده اند
و آسمانی که امشب می بارد....
 و اینک باران
 بر لبه ی پنجره ی احساسم
چشمانم گریان
لحظه ها میگذرند

و من اکنون

در پس خاطره ای میمانم

که چگونه به تو من قول دادم

که در این شب منو تو در باران

دست در دست

هم آغوش شویم!

اما اینک...

تاريخ دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390سـاعت 13:31 نويسنده علیرضا| |

چترت را کنار بگذار
دستانم را بگیر
بگذار در زیر باران رحمت خدا
هر دو خیس شویم
بگذار هر دو بخنیدم
بر قطراتی که بر صورتمان
می لغزند
و می رقصند
بگذار فال گوش بگویم
لذت بوسه در باران
که دو چندان است
و من منتظر...
تاريخ سه شنبه هجدهم بهمن 1390سـاعت 16:53 نويسنده علیرضا| |

بغض...

و در دوری تو چنان بغض پنجه در گلویم می اندازد

که چشمانم تاوان بدی هایم را پس میدهند
و انگاه که اشک گونه هایم را درمینوردد
خاطراتت در پس افکارم خودنمایی میکنند
پشت ان ریزش های قلبم
نبود تورا با غم جشن میگیرم
و بغض،هنوز گلویم را میفشارد
چنانکه هق هق هایم را گوش هایم نشنوند
 و اگر تو میبودی در این نزدیکی
و اگر در دوردست ها و به فکر من بودی
سینه ام،قلبم را در کنج خود محکم مینمود
ودر پس خاطراتت ،افکارم را با تو میخواندم
 انجاست که بغض به هق هق هایم پایان میدهد
و مرا در رهایی خویش میگریاند
چرا که با تو غرق در عشق میشوم
و دیگر به تمنای اشک نیازی نیست
عشق ،خودش مرا میکشد
و این افتخاریست!

تاريخ چهارشنبه بیست و یکم دی 1390سـاعت 18:10 نويسنده علیرضا| |

صدای بارون...

"وقتی صدای بارون می پیچه توی ناودون
پر می کشه پرستو، به زیر طاق ایوون
وقتی پرنده صبح، رو شاخه ها می شینه
خورشید خانم یه خوشه شبنم زگل می چینه
ابری ترین هوا رو توچشم تو میبینم
شبا به زیر بارون با یاد تو میشینم

وقتی که بوی بارون می پیچه توی جنگل
اقاقی از لطافت میشه یا طاقه مخمل

وقتی که ابری میشه چشمای سبز بیشه
دستای خیس بارون، می مونه روی شیشه
ابری ترین هوا رو توچشم تو میبینم
شبا به زیر بارون با یاد تو میشینم

حالا شبا که نیستی چشمای من میباره
آواز گریه هاتو بیاد من میاره
بعد تو دست بارون رو شونه های گل نیست
رو شاخه اقاقی،
جا پای سبز گل نیست"

گاهی اوقات یک وجود مثبت، شهری را دوست داشتنی می‌کند!

تاريخ یکشنبه هجدهم دی 1390سـاعت 15:26 نويسنده علیرضا| |

 یکی از دانشجویان دکتر حسابی به ایشان گفت :
شما سه ترم است که مرا از این درس می اندازید، من که نمی خواهم موشک هوا کنم ،
می خواهم در روستایمان معلم شوم .
دکتر جواب داد :
تو اگر نخواهی موشک هواکنی و فقط بخواهی معلم شوی قبول ،
ولی تو نمی توانی به من تضمین بدهی که یکی از شاگردان تو در روستا ،
 نخواهد موشک هوا کند.
تاريخ سه شنبه سیزدهم دی 1390سـاعت 8:54 نويسنده علیرضا| |



تو دنیایی که همه بازیگر شدن باید کارگردان خوبی باشی،
که یا بتونی بازی هاشونو کنترل کنی که بازی نخوری،
 یا اینکه سر وقت مناسب ،
بتونی کات بدی
.

تاريخ چهارشنبه ششم مهر 1390سـاعت 16:37 نويسنده علیرضا| |


قد کشیده امو از تنهائى خودم بزرگتر شده ام …
اما امشب باید بروم
تمام سفرها از خداحافظی شروع مى شوند و من مسافرم
هیچکس مثل من پرده ها را کنار نمی زند
هیچکس مثل من کفش هایش را رو به ماه جفت نمی کند
من چیزهائی دیده ام که فقط با مرگ فراموش می شوند
اینجا روى زمین همسایگان کوتوله ای داشتم که فکر تسخیر
فضا دیوانه شان کرد و دوستانی سنگدل که جانب وزیدن بادها را از دست دادند
می خواهم برگردم به خواب نردبام هائی که از روی شانه هایشان،
برای ستارگان خدا دست تکان می دادیم
آنجا پشت دیوارهای بلند زمان ، دلم برای کسی تنگ نمی شود !!!
تاريخ دوشنبه چهارم مهر 1390سـاعت 20:28 نويسنده علیرضا| |


سلام .

تاريخ شنبه پانزدهم مرداد 1390سـاعت 10:38 نويسنده علیرضا| |

سلام دوستان خوبم

ببخشید که دیر به دیر اپ میکنم

اما مشکلاتی پیش اومده که شاید نتونم اصلا اپ کنم

اگه پست گزاشتم خودم خبرتون میکنم.

اما میتونید به این لینک مراجعه کنید که تو اینجا هم مینویسم گاهی اوقات

فعلا بای دوستون دارم


تاريخ جمعه ششم اسفند 1389سـاعت 7:18 نويسنده علیرضا| |

میلاد پیامبر اکرم و امام صادق

به

همتون تبریک میگم

از لینک زیر دیدن کنید  مطالبی درباره ی پیامبر داره

تاريخ دوشنبه دوم اسفند 1389سـاعت 10:47 نويسنده علیرضا| |

سلام دوستای خوبم

امروز من اولین پست خودمو تو وب شادی

گزاشتم میتونید برید بخونید


تاريخ سه شنبه بیست و ششم بهمن 1389سـاعت 3:1 نويسنده علیرضا| |

 

سلام سلام ســــــــــــــــــلام

سلام  به همه ي دوستاي خوبم

اومدم معذرت خواهي  كنم از همتون

خيلي وقته كه براتون اپ نكردم  تا اينكه صداتون دراومد و

كار به تهديد كشيد ،مخصوصا از جانب نفرين شده ،دوست جديد و

 خيلي خوبم خو الان بهتون ميگم كه ببخشيد درسامون داره

 به جاهاي باريكش ميرسه و من نميخوام عقب

 بمونم اما بيشتر براتون اپ ميكنم  امشب

 هم اومدم تا چنتا توصيه بهتون بكنم

اما از قول رابرت آنتوني اميدوارم

 كه خوشتون بياد و بتونيد

 ازشون استفاده كنيد.

چند توصيه  جهت اتكا به نفس:

1-شجاعتتان را بي جا مصرف نكنيد.

2-پذيرفتن اشتباهاتتان قدم اول پيروزي است.

3-فكر كردن به آينده ازعمر باقيمانده ي شما ميكاهد.

4-با حداقل امكانات بزرگترين شادي ها را بيافرينيد.

5-مالتان را در حفظ  دوستي ها  و تقويت آنها  فدا كنيد.

6-خدمتتان به ديگران را از حد حرف و سخن فراتر بريد.

7-به فرصت هاي خود احترام بگذاريد و انهارا دور نريزيد.

8-فراتر از خود بينديشيد،بيشتر به فكر گرفتاريها و كمك به ديگران باشيد.

9-در برابر ضعيفان هرچند هم كه مقصر باشند خود را مقصر جلوه بدهيد.

10-اشياءاطرافتان را حيوانات را و انسانهارا، آنقدر دوست بداريد كه خودتان را دوست داريد.

11-از سفر كوتاهي نكنيد،به جاي مال اندوزي به خرج و هزينه ي ان در راه حلال و مشروع بپردازيد.

12-از تمام شدن پولها نهراسيد و به يقين بدانيد انچه كه بدان نياز داريد درلحظه ي موعود ميرسد.

13-هيچگاه مخواهيد  كه ديگران  به خاطر اشتباهاتشان  از شما معذرت  بخواهند.

14-هيچگاه به نوميدي و شكست نينديشيد،فكر كردن به پيروزي شيرين تر است.

15-فكر كردن به گذشته از لذت فكر كردن به زيبايي هاي حال ميكاهد.

16-در زندگيتان شجاع باشيد آنقدر كه لحظه ي مرگ به آن لبخند بزنيد..

17-هميشه خود را كوچكتر از آني بدانيد كه نفستان ميپندارد.

18-براي هرزمان و مكاني احترامي قائل باشيد درخور آن.

19-دوستي ها را بيشتر از ثروت هاي دنيا پاس بداريد.

20-مالتان را در حفظ دوستي ها و تقويت انها فدا كنيد.

21-هراز گاهي با حيوانات هم درددل كنيد،بدانيد كه آنها هم شما را درك ميكنند.

22-نگاه هاي ملتمسانه را دريابيد آنچنان كه از فكر كردن به آنها نتوانيد بخوابيد

و زماني كه نتوانستيد بخوابيد  براي آن نگاه ها كاري كنيد.

23-از احساس بي نيازي بترسيد كه مانع پيروزيست.

24-ازآروزوهاي كوچك و حقير بپرهيزيد.

25-با قدرت اما فروتن گام برداريد.

26-به نيازمندان توجه كنيد.

وخدارا از ياد نبريد.

تاريخ جمعه بیست و دوم بهمن 1389سـاعت 0:33 نويسنده علیرضا| |

خصوصي


ادامـــه مطلب
تاريخ چهارشنبه بیستم بهمن 1389سـاعت 22:49 نويسنده علیرضا| |


****خصوصی****

****ویرایش شده****


ادامـــه مطلب
تاريخ دوشنبه هجدهم بهمن 1389سـاعت 1:9 نويسنده علیرضا| |

خصوصی

ببخشید شبنم جون

از شادی اجازه بگیر تا

رمز پستای خصوصیو بهت بدم

دوست دارم شادی

ادامـــه مطلب
تاريخ شنبه شانزدهم بهمن 1389سـاعت 17:45 نويسنده علیرضا| |

Design By to4u